تبلیغات
خانوم لوس و آقاے مهــربونِ لے لے














خانوم لوس و آقاے مهــربونِ لے لے

دلخوشیمون هم مرزه


برچسب‌ها: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا
|دوشنبه 8 تیر 1394| 05:38 ب.ظ|lili نظرات()|

بعد کلی مدت طولانی اتفاقی اومدم سمت وبلاگم خب من خیلی وقته ننوشتم اما خواننده خواموش وبلاگایی که دوست دارم هستم

خوبیم باهم. هنوزم اقای مهربونه و خانوم لوسم

هنوزم میمیرم برای اون لبخند یه وریش که به نفسم(خواهر زاده ش) رسیده

کلی خاطرات خوب دارم که ثبت نکردم و کلا حس وبلاگ نویسیم پرید اما به حافظه م اعتماد دارم خیلی بیشتر 

از بلاگفا.علی همیشه میگه خدا به دادم برسه خخخ

به طرز عجیبی حافظه خاطراتم خوبه


دلم تنگ شده بودا

اخی چه روزایی که سرپریدن بلاگفا نداشتیم 

کسی وبلاگ ماریا رو داره؟ شدیدا دلم برای خوندن وبلاگش تنگ شده
هنوز خواننده داره اینجا؟
میشه هرکی اینجارو میخونه برای وصالمون دعا کنه؟
میشه دعا کنین حالش خوب بشه؟
میشه دعاکنین مشکلات همه حل بشه؟
میشه؟
خدایا.....






برچسب‌ها:
|پنجشنبه 18 آبان 1396| 09:54 ق.ظ|lili نظرات()|

این که ادم بگه نمیرسم و وقت نمیکنم حتی دو خط توی حدود دو ماه گذشته پست کنم دروغه اما خب گاهی دوست نداره واقعا دو خط بنویسه و گاهیم که وقتشو داره حسشو نداره...
 یک ترم تحصیلی گذشت و به قول بچه ها دوران ترمکی ماهم به پایان رسید.تجربه خوبی بود با وجود سختی هایی ک کشیدمو میکشم و مشکلاتی از قبیل تحمل هم خوابگاهی نامحترم دارم اما مامانم میگه همه اینا میشه تجربه و درس و تو با هم سن خودت که ور دل مامانش درس خونده خیلی تفاوت ها داری و تجربه دار تر و پخته تر میشی. نمیدونم... شاید
زندگی خوابگاهی خوبیا و بدیاهای خودشو داره. گاهی غذا درست کردنامون خنده داره و اصلا شبیه غذاهای مادرامون نمیشه .گاهی غذا با پیاز داغ کاملا ذغالی تهیه میشه. گاهی هم غذا به بهترین نحوه ممکن درست میشه و سور میگیریم و عکس و چریک چریک و اینستا و از این صوبتا. خوبیاشم کم نیست البته بزن و برقصای دسته جمعی و چایی خوردنای دم غروب.
خب زندگی دور از خونواده یه سری مزایای دیگه هم بهم داده مثل دیدارای علی.بیرون رفتنامون. اینکه میاد بهم سرمیزنه و با خیال راحت تو خیابون دستشو میگیرم و ترس از دیده شدن کسی ندارم. و تو دلم بارها و بارها خدارو شکر میکنم
اومدنای علی نیاز به پست اختصاصی داره برای تثبیت خاطرات.
گاهی خودم اشپزی میکنم. گاهی غذاهای مامان پز فریزی رو میکنم و ذوق مرگ میشم
گاهی با اب سرررررررررد حموم میکنم. وگاهی دوستای مهربونی مثل _بچه های طبقه پایین_ وقتی میبینن ابگرمکن خاموش بوده برات اب گرم میارن. این بچه های طبقه پایین که میگم یه گروه خوب و خاص و دوست داشتنی هستن که من میمیرم براشون. باهم خوبن و با دیگران خوب. بارها و بارها منو شام و ناهار دعوت میکنن و وقتی بهشون میگم اینجوری که نمیشه شماهم باید بیاین چقدر من بیام باجمله: اتاق شما کوچیکه نمیشه ما بیایم و تو بیا حرفم نباشه. اجازه بحث کردن بهم نمیدن خیلی از وجودشون خوشحال میشم و هر دفعه مثل مهمونی های تو بفرمایید شام با یه خوراکی مثل ترشی .سالاد یا شکلات روانه اتاقشون میشم و اصلا نمیدونم که کی ساعت میگذره... بسی میدوستمشون

ادامه داره....
شام منو صدا میزنههههههههههه
حس ادامه نوشتن خاطرات لطفا بمون خخخخ



برچسب‌ها:
|شنبه 16 بهمن 1395| 06:55 ب.ظ|lili نظرات()|

آذر جان خوشامدی. ماه دادن نویدم به من خوش اومدی.

بهتر نبود اول خودتو نشون بدی بعد زمستونو؟ انصاف بود ما یخ بزنیم اخه؟ 



برچسب‌ها:
|دوشنبه 1 آذر 1395| 08:59 ب.ظ|lili نظرات()|

شب اخریه که خونم و باید برم تا 11،12 روز دیگه قصد داشتم خاطرات روز اول دانشگاه و اتفاقاتی که افتاد رو بنویسم ولی چون خودش یه داستان مفصل و طولانی از کلی اتفاق ها که به بعدا موکول میشه.
کی میگه شهر دیگه دور از خونواده خوش میگذره؟
یه شباو روزایی که یادم میاد قلبم درد میگیره از سختی روزایی که گذشت و میگذره....
تاحالا به معنای واقعی کلمه غربت رو درک نمیکردم وفکر میکردم این که میگن غریبی سخته همش شعاره بابا ادم میره خوش میگذرونه این حرفا چیه اصلا ولی وقتی تو موقعیتش قرار گرفتم فهمیدم کاری باهات میکنه که حتی تو خیابون بی اختیار میزنی زیر گریه از تنهایی. بی کسی.دلتنگی. دوری. سختی و....
فقط امیدوارم از خدا که جواب سختی هامو یه روزی بگیرم
روزایی که خسته و کوفته از کلاس برمیگردم و تازه باید فکر شام باشم میفهمم که خونه چه نعمت بزرگیه مادر چه نعمتیه و غذای اماده و استراحت یعنی چی و میگم کاش بیشتر قدر میدونستم کاش میشد خونه و خونوادمم اینجا بودن...
وقتایی که نه وقت ناهار درست کردن داری و نه ناهارت تا اون موقع حاضر میشه و بی ناهار میزنی میری که دیرت نشه و تازه قدر خونه رو میدونی...
وقتایی که دلت یه ساعت خواب اروم وبی صدا میخواد و همزمان 20 نفر هرکدوم به نوعی دارن ایجاد سروصدا میکنن تازه قدر خونه رو میدونی...
وقتایی که دلت یه چیزی میخواد اما باید حواست به جیبت باشه تازه قدر خونه رو میدونی...
وقتایی بوی قورمه سبزی میخوره به دماغت و تو شام تخم مرغ داری خخخ تازه قدر خونه رو میدونی
وقتایی که دلت نمیخواد پاشی بری دونه دونه لباساتو با دست بشوری و با خودت میگی کاش لباس شویی بود، تازه قدر خونه رو میدونی....
وقتایی که دلت یه دوش اب گرم میخواد و میری با اب یخ حموم میکنی تازه قدر خونه رو میدونی...
وقتایی که دلت میخواد تو تاریکی مطلق بخوابی اما چون هم اتاقی خرافاتیت از تاریکی میترسه باید تو روشنایی مستقیم به اتاقت بخوابی، تازه قدر خونه رو میدونی....
وقتایی که تا نزدیک صبح بیدار موندی و اشک ریختی برای تنهایی خودت و تازه خوابت برده که با رفت و امد هم اتاقیت بیدار میشی و دیگه خوابت نمیبره، تازه قدر خونه رو میدونی....
وقتایی که کلی مسیرو پیاده میری که تو هزینه هات صرفه جویی بشه چون مدیریت جیبت دیگه با خودته،تازه قدر خونه رو میدونی
وقتایی که دلت گرفته و احتیاج به یه همدم از جنس خودت داری و کسی نیست،تازه قدر خونه رو میدونی
من این زندگی خوابگاهی رو دوست ندارم
این تنهایی رو دوست ندارم
شبایی که با گریه میخوابمو دوست ندارم
روزایی که تنهایی سپری میشه رو دوست ندارم
قهرای علی تو اون موقعیتمو دوست ندارم
تحمل ادمای گند اطرافمو دوست ندارم
دلتنگیامو دوست ندارم
تنهایی تو غربتو دوست ندارم
علی میگفت فکر کن ازدواج کردی اصلا رفتی شهر دیگه ای خودت باید از پس مشکلاتت بر بیای هرجور نگاه میکنم اون زندگی با این زندگی خیلی فرق داره. اونجا شوهرت کنارته. حداقل اوایلش مساوی میشه با اوایل زندگی خوب و شیرین و مسلما ادم اینقدر سختش نمیشه به قول بچه ها اونجوری حداقل شوهرت بهت یه پولی میده ولی این زندگی در بحران بی پولی سپری میشه خخخخخ
شروع زندگی جدیدم تو خوابگاه و دانشگاه مساوی شد با یه افسردگی، فشارهای روحی زیاد
من باید این راهو برم چون مجبورم
مجبوری تو عصر حاضر درس بخونی
مجبوری برای ایندت یه تلاشی داشته باشی
مجبوری دوری و... رو تحمل کنی
ولی هنوز این اجبار برام جا نیفتاده و هنوزم حتی الان با تایپ کردنش اشک میریزم
خدای خوب و مهربونم خودت کمکم کن
نگاهتو ازم نگیر
به امید روزای خوب نوشتم که ثبت بشه
که وقتی حالم خوب شد بخونم
ساعت 1 بامداد
دوشنبه
ابان 95
گریه
تنهایی
من
خدا
امضاء: لیلا

برچسب‌ها:
|دوشنبه 10 آبان 1395| 01:02 ق.ظ|lili نظرات()|

روزای اخری خیلی استرس داشتم از اینکه اگه هیچی هیچی قبول نشم چی از اینکه خونه نشستن دوباره و از تغییر نگاه مامان و ناامید شدن و... تااینکه یه شب قبل اینکه قرار بود نتایج اعلام بشه بچه های مدرسمون توی گروه گفتن که نتیجه ها اومده ولی جدی نگرفتم از بس که این مدت همش تو گروه جو الکی و استرس میدادن که نتایج اومد نتایج اومدوبعدش استیکرای نیش خند و...ولی اون شب دیدم که یکی از بچه ها نوشته من فلان جا قبول شدم و دیدم انگار واقعیه و سریع رفتم کارت ورود به جلسه و ورود و...........
#اموزش و پرورش ابتدایی-همدان-کاردانی
نمیدونستم بخندم یا گریه کنم منی که همیشه میگفتم زبان میخونم و میشم تیچر بچه ها، اموزش زبان کودکان برمیدارم و حالا...اولین کاری که کردم برای علی که رفت بود شام بخوره نوشتم نتااااااااااااااااااااااااااااااایج اومد و بعد به مامانم که داشت با دایی تلفنی صحبت میکردو.... همین! خوشحالی قبولی خلاصه شد توی نیم ساعت اول و دعوا و بحث و حرفا و چرا تهران قبول نشدی چرا علمی کاربردی تهران نزدی چرا نخوندی تهران بیاری و همه امید منو ناامید کردی و.... که خوشحالی قبولی رو کوفتم کرد و تا چند روزی ادامه داشت و....
_درک نکردن شرایط ادما خیلی بده اینکه حتی واضحم توضیح بدی و نفهمت خییییلی بده_

شنبه صبح ساعت 6 بیدار شدیم و اماده شدیم که بریم و تاحاضر شدیم شد ساعت 6/45 و راه افتادیم سمت همدان . یه دور تسبیح صلوات دادم که بی تقدیر بریم و برگردیم و ساعت 8 تو خود همدان بودیم و به راحتی راحتی تونستیم دانشگاه رو پیدا کنیم و با نام خدا وارد شدیم .جز نفرات اول بودیم که زود اومده بودیم. کارای ثبت نامو انجام داد امضا و این صوبتا بعد فیش مبارک را دستم دادن برای واریز شهریه ثابت و بابام خودش رفت امور مالی و با یه رسید 400 هزاری برگشت. فهمیدم که شهریه ثابتم از این به بعد چهارصدتومنه و با متغیر ترمی 900 پیاده میشم. جانا به هزینه ها :( بعدشم که ادرس خوابگاهو بهمون دادن وراهی پیدا کردن خوابگاه شدیم و کلی گشتیم و پرس و جست و جو تا تونستیم خوابگاه رو پیدا کنیم . یه در کوچولو که نوشته بود خوابگاه دخترانه و یه حیاط نقلی و یه راهرو نقلی تر. با مامان وارد شدیم و خانومی بچه بغل اومد و اتاقارو نشونمون داد. یه خونه قدیمی دو طبقه که 10 تایی اتاق داشت با اتاقای 4 و6 نفره. خونه خیلی قدیمی بود حتی از خونه خودمونم قدیمی تر و گفتش که اینجا 11 ساله خوابگاه دخترانس و از طرفی تنها جایی بود که زیر نظر دانشگاه بود. بگم تو ذوقم نخورد دروغ گفتم چون قدیمی بودنش یه طرف کوچیک بودنشم یه طرف ولی خب چون امنیتش تایید شده بود چاره ای جر انتخاب نبود. طبقه اول فقط یدونه تخت خالی پایین داشت که اتاقش خیلی بیشتر کوچیک بود و یخچالم تو اتاق بود و گفتم بریم طبقه بالا. اونجا اتاقایی خالی بیشتر بود و یه اتاق که یخچالش توی اشپزخونه بود و 4 نفره  بود وکسی نگرفته بودش یه تخت پایین انتخاب کردیمو رفتیم واس قرارداد. 450 پول پیش گرفت. 120 پول شارژ. 120 کرایه ثابت هرماه :/  ساعت خروج صبحا 7:30و غروبم ساعت 8 :/
با شهریه و مخارج خودم یه چیزی بیشتر از دانشگاه ازاد تموم میشه که فقط منو شرمنده خونوادم میکنه و خجالت میکشم ازشون....
خوابگاهم گرفتیم و بابام یه مقدار مسیر خوابگاه ودانشگاه وایستگاه اتوبوس و....
بعدش یادم اومد علی بهم گفته بود موقع ثبت نام حتما برای وام دانشجویی هم اقدام کن. ودوباره برگشتیم سمت دانشگاه و کاغدارو که داد دستم گفت ضامن :/ حالا من اونجا ضامن از کجا بیارم که گفتم میبرم شهرخودمون با ضامنم میرم محضر و بعد برگه هارو میارم و موقع برگشتن هم سلف دانشگاهو دیدیم خوب بود...
خلاصه که تا 2 ظهر که برگشتیم خونه له له بودیم و یه نفس از صبح سرپا و سردرد شدید که تا شب امونمو برید....
یکشنبه به خونه گذشت و دوشنبه برای بار دوم رفتم امتحان ایین نامه دادم بااینکه کلی خونده بودم ولی بازم استرس شدید داشم و دستام یخ زده بود از ترس اینکه نکنه دوباره رد بشم و تا موقعی که نتایج اعلام شد تپش قلب داشتم. و خداروشکر با دو غلط قبول شده بودم و رفتم نوبت گرفتم برای ازمون تو شهری هفته اینده چون هم جا نبود هم اینکه 3 جلسم مونده بود.
فرداش که میشد سه شنبه دیروز برای بردن برگه های وام و تاییدیه تحصیلی دوباره با بابام راهی همدان شدیم ایندفه با اتوبوسایی که میرن تهران رفتیم و چون از همدان رد میشن و دقیقا از خیابون دانشگاهم. همونجا پیدا شدیم. برگه هارو بردیمو انجام دادیم و یکی دوتا سوال داشتم پرسیدمو و امدیم بیرون و تازه ساعت 11 بود :/ بابام گفت خب کجا بریم؟ عملا که توی همدان کار دیگه ای نداشتیم گفتم نمیدونم رفتیم تاکسی گرفتیم و گفت خیابان اکباتان. حالا من از همدان هیچی نمیدونستم والانشم شک دارم مسیر خوابگاه دانشگاه رو بدونم :/
اکباتان پیاده شدیم و رفتیم کفش دیدیم و کفشی که مدنظرم باشه رو پیدا نکردم جز یه کفش چرم که قیمت زده بود 290 وبابام هم گفت واقعا خوشگله. اما الان وقت خریدن اینجور کفشایی نیست و مثل یه فرزند صالح گفتم که نه نمیخوام.
بعد کلی گشتن تونستیم یه شلوار ورزشی برای مدرسه نوید بگیرم و بابام گفت بیا ببرمت میدون امام هم نشونت بدم . یعنی پیش خودش فکر کرده بود من اونجارو یاد گرفتم؟؟؟؟
میدان امام هم برام جالب ناک بود. چقدر بزرگ و چقققدر شلوغ.از هر خیابون که میرفتی بالا و یه ساعت میگشتی و باز میومدیم بالا میگفتم عه این که همون میدان امامه خخخخ عای عم ندید بدید
بعدشم رفتیم تو همون بازار میدان امام و یه قابلمه تک نفره+ماهیتابه فسقلی+یک متر سفره+دو جفت دمپایی+یه جفت دمپایی طبی برای مامان+یه دونه پتو مسافرتی+ یه کتری کوچولو خریدیم :/
اومدیم خیابون باباطاهر و یه جایی دیدم که کارت اتوبوس میفرشن و از بابام خواستم یه کارت ده هزاری فعلا برام بخره تا راه می افتم و خودم میخرم داشته باشم. بعد بابام گفت دیدی پیش خوابگاهت یه تهیه غذا بود؟ بریم اونجا که هم دوباره نشونت بدم هم اونجا ناهار بخوریم که بدونی غذاش چطوره برای گاهی وقتات که خواستی. تا یه جایی با تاکسی رفتیم و پیاده شدیم و ساعت 2 بود وبابام گفت من دیگه نمیتونم تا اونجا بیام خیلی گشنمه بیا بریم تو همین خیابون که نزدیکای میدان یا خیابون پاسداران یا سپاه... همچین چیزی بود و غذا سفارش داد و خوردیم و شد 2/30 و مجبور شدیم با ماشین سواری تا یه شهری بیایم اونجا 45 دقیقه نشستیم تا ماشین موردنظر روبه شهرمون رفت و تو ماشین مثل جنازه افتادم از خستگی خوابم برد و از درد عضله های پاهام بیدار شدم و دیگه نزدیکای خونه بودیم و 4. 4/30 خونه بودیم یه چایی خوردم و نمیدونم کی خوابم برده بود . بیدار شدم لباسامو عوض کردم و شروع به جمع کردن وسایلی که خریده بودیم کردم.تمومی ندارن این خریدا....
امروزم که به خونه گذشت و ظرفای پلاستیکم چون نو بودن یه بوی میدادن همه رو با اب گرم و شوینده شستم نمیدونم بوشون رفت یا نه...   :/
فردا هم که تولدمه. دهه 20 زندگی!!!خدای قشنگم ازت خواسته بودم بهم کادو تولد کادوی قبولی بدی دمت گرم نوکرتم ناشکری نمیکنم شاید قسمت و صلاحم همین بوده ناشکریتو نمیکنم ازت ممنونم ومیخوام هرچیزی که خیره و صلاحمه و خوبه پیش پام قرار بدی و تو شهر غریب خودت پشتیبان و حامی من باش و منم فقط به بزرگی و عظمت خودت تکیه میکنم. منو ببین سختی هایی که هنوز هیچی نشده شروع شده رو ببین همه رو به جون میخرم فقط کمکم کن که رشتم اینده خوبی داشته باشه بتونم زحمات و هزینه های خونوادمو جبران کنم.
دلم میگیره برای اشکای یواشکی مامانم
تنهایی های نویدم بدون من...
دلسوزی های مردونه بابام
خدایا من خیلی تنهام جز خونوادم کسی منو برای خودم نمیخواد کمکم کن بتونم زحمتاشونو در اینده جبران کنم الگوی خوبی برای نوید باشم و بتونم کاری کنم که اونم اینده خوبی داشته باشه. دار و ندار من از همه این دنیا یه خونوادس که شاید به قول علی خیلی جاها بوده که.... ولی ترکم نکردن...تردم نکردن...
خدایا نزار اشک هیچ بنده ایت تو شب تولدش جاری بشه....
خدایا بهترینارو سر راه همه بنده هات قرار بده. منو هم فراموش نکن مهربونم خیلی بهت نیاز دارم.

# دوست داشتم خاطرات دانشگاه رفتنم ثبت بشه


شارژ نتم تموم میشه و چون دیگه خونه نیستم نمیتونم کامنتارو جواب بدم تا وقتی که دسترسی به وای فای نداشته باشم از کسایی که کامنت میزارن صمیمانه پوزش میخوام
ارزو من نتونستم برات کامنت بزارم.
هرکی میخونه دعام کنه
یاحق



برچسب‌ها:
|چهارشنبه 7 مهر 1395| 04:09 ب.ظ|lili نظرات()|

فردا امتحان ایین نامه دارم. و چقدر کتابش برام نچسب و حوصله بر شده. از هر فصلی نصفی میخونم و نصفی رو رها میکنم و میرم سراغ فصل بعد. اگه با همین روال تا شب پیش برم مطمئنا فردا قبول نخواهم شد و خیلی برام مهم نیست که حتما و صدرصد قبول بشم چون میتونم هفته بعد هم باز امتحان بدم تجربم بیشتر میشه و بهتر یاد میگیرم و عجله ای برای گرفتنش ندارم وچیزی که خیلی بهم استرس میده و دلشوره داره خفم میکنه نتایج کنکوره که دیگه کم کم قلبم از حلقم میاد بیرون. با حرفایی که بچه ها گفتن و پیامی که علی فرستاد دیگه مطمئن شدم چهارشنبه مشخص میشه و خدا بداد حالم برسهو اگه قبول نشم چقدر میخوره تو ذوقم چقدر شاد و پشیمون میشم و چقدر حالم بد بشه که فقط خدا میدونه.خدا جونم قربون عظمت و بزرگیت برم جز تو هیچ کس نمیتونه کمکم کنه و دستمو بگیره. فقط تویی که صدای بندهاتو میشنوی میشه کادو تولد 20 سالگیم یه سرنوشت خوب باشه؟ ازت خواهش میکنم دو روزه دیگه منو خار نکن.

امسال منتظر کادو تولدت میمونم خدا. دیگه مناسبت از این بهتر؟ بندت پاک نیست خیلی اشتباها تو زندگیش انجام داده خیلی جاها پاش لرزیده خیلی وقتا غافل شده ازت. ولی هیچ کس جز تورو نداره. از خودت کادو میخواد. از خودت میخواد که کمکش کنی. دستشو بگیری بهش فرصت بلندشدن بدی.
8 مهر میامو این پستو میخونم
یا یه لبخند گنده رو لبامه و هزار مرتبه شکرت میکنم
یا با چشمای گریون باهات حرف میزنم




برچسب‌ها:
|یکشنبه 28 شهریور 1395| 05:32 ب.ظ|lili نظرات()|

روزایی که میگذرن روزای خوبی نیستن. ناراحتی و مریضی که وجودشو اذیت میکنه و هردفعه با پرسیدن سوال حالت خوبه؟باخودم فکر میکنم الان واقعا چه حالی داره جز جواب دادن به خوبم های اجباری...
روزای بدی میگذرن چون بلاتکلیفم نتیجه کنکورم نیومده و نمیدونم قراره چی بشه و چه اتفاقی بیفته و برعکس پارسال که وقتی پا گذاشتم توی دانشگاهی که قبول شده بودم حتی یدونه خودکار هم نخریده بودم. 
امسال هنوز نتیجه ها نیومده همه خریدامو انجام دادم و همش دعام اینه که خدایا میشه شادمون کنی؟ میشه کمک کنی که خوشحال بشیم؟ که شرمنده خونوادم نشم؟ همیشه نق میزدم که خونه برای من اونجوری که میخوام نیستن ولی الان که همه تلاششون رو دار میکن از هرلحاظ وقتی که میبینم بیشتر از من حواسشون هست و ذوق دارن و دارن وسایلامو حاضر میکنن خودم خجالت میکشم ازشون. خدایا قسمت میدم به بزرگی خودت هیچ بنده ای رو شرمنده خونوادش نکن. دل همه رو شاد کن. حواست به منم باشه که فقط خودت میدونی این روزا چقدر به نگاه و لطف و کرمت نیاز دارم.

روزای بدی میگذرن و دلم گرفته از بی محلی های زهرا. کسی که هم دوستم بود هم همسایه بغل دستم. همیشه منو محرم خودش میدونست همیشه ساعتها باهام حرف میزد شبای زمستون بارها و بارها شده تا 3 نصفه شبم من پای صحبتاش،دردو دلاش، چرت و پرت گفتنا و غیبت کردناش نشسته بودم همیشه پیام میداد حرف میزد و تعریف میکرد. ولی الان از وقتی که ازدواج کرده حتی یدونه پیام هم نداده نمیدونم پیش خودش چه فکری میکنه واقعا؟ خبر نامزدیشو که از همسایه ها مامانم شنیده بود . خبر عقدشم یک هفته بعد که اتفاقی کتابخونه دیدمش و خودم پرسیدم که عقد کردی گفت اره....کسی که از تمام خواستگاراشم باهام حرف میزد و با اینکه دوسال از من بزرگتر  بود ولی چون معیار ازدواجش قیافه طرف بود همیشه سعی میکردم راهنماییش کنم که زندگی بر پایه قیافه طرفت بنا نمیشه و از معیار بهتری براش صحبت میکردم چون دوستم بود و واقعا دوسش داشتم اما اون...شاید این حرفا خیلی خاله زنک باشه ولی ادم از دوستش انتظار داره. من حتی انتظار داشتم عقدش دعوت بشم چون بغل دستش بودم چون دوتامون خواهر نداشتیم و مثل دوست و خواهر ساعت ها و روزای زیادی پشت بوم باهم بودیم.نه تنها شیرینی ازدواجشم نداد بلکه ارتباطشم باهام قطع کرد و کم محلم کرد. کاری که اصلا ازش انتظار نداشتم. نمیدونم بزارم به حساب چی؟ اینکه فکر میکنه من حسادت میکنم؟اینکه سرش زیادی دیگه گرمه؟ولی نه من حسودم نه واقعا ادما بعد ازدواج اینقدر شلوغ میشن که حتی نرسن یه پیام به دوستشون بدم. مگه ارزوی وبلاگ زندگی من عقد نکرده؟ پس چرا بازم میرسه پست بزاره؟
از بی محلیت دلم گرفت زهرا...

اینارو نوشتم که بعدها بخونم و از اون موقعم داشته باشم مثل وقتی که چنندسال از ازدواجت گذشت چجور ادمی میشی؟ یا ازدواج کنم خودم چجور ادمی میشم؟

روزای بدی میگذرن حس بد تنهایی دارم.تنها چون هیچکس منو برای خودم نخواست. خوده ِ لیلا رو دوست نداشت. نگفت خودت برام مهمی. نگفت وجود خودت مهمه.... واین خیلی بده! بدی دیگران نیست ضعف خودته ولی دلت آتیش میگیره چون میشد اونجوری نشه میتونست تورو واسه خودت بخواد و نخواست.
منو علی تفاوتهای زیادی باهم داریم.علی خونوادش فرهنگی بودن هردو و من نه. علی از لحاظ مالی بهتر از من بود. علی از لحاظ تحصیل و جایگاه اجتماعی بهتر از من بود. همه اینارو خودم بهش گفتم خودم خواستم که واقعیت هارو بهتر ببینه که یه وقتی یه جایی بهش نگه عاشقی چشماتو کور کرده بود. همه اینا ضعفای منن. ولی من ازش فرار نمیکنم ، از واقعیت فرار نمیکنم هرچند که تلخه هرچند که شوری اشکامو روی لبام میاره...علیم خودِ لیلا رو نخواست....
الان تنها دارایی من شدن خونوادم. همیشه برام خوب نبودن. همیشه برام بهترین نبودن.اصلا بخاطر همینا بود که من اینجوری شدم و به اینجا رسیدم و شرایطم اینه... ولی اینا ترکم نمیکنن.شاید ایناهم خود ِ لیلا رو دوست نداشته باشن. یه لیلای بهتری رو دوست داشته باشن که مثلا دوست داشتن پزشکی میخوند .کنکورشو معرکه میداد یا... هرچیز دیگه ای که ایده ال باشه.که گاها به روم میارن و گاها به روم نمیارن،اما من دیگه کسی برای داشتن ندارم....
علی منو برای تفاوتهایی که بینمون بود نخواست.
من خواسته نشدم
تو 20 سالگی عمرم یه واقعیت تلخ فهمیدم که برام شد درس زندگی!
علی حق داشت و دوران اشنایی برای رسیدن به همین مسائله
ولی دل من سخت شکست
عادت میکنم به تنهایی
ولی بهای بدی در قبالش دادم
تمام حس عشق و عاشقی و علاقه و اوج احساسات یه دختر 19/20 ساله 
رفت...
دود شد
اون حسا
اون شوق و شوق داشتنا
اون شطینتهای عاشقانه
اون دلبری های ظریف دخترونه
اون حسای ناب عاشقی
اون خیالپردازی های عاشقانه
رویا ساختنا
برنامه ریزی های عاشقانه که هر دختری توی ذهنش بارها وبارها حلاجی میکنه
همه رو ازدست دادم...
همه از وجود یه دختر جوان عاشق گرفته شد
و این یعنی یه مرگ روحی
یه دلیل گریه
و یه داغ ابدی
حتما، حتی الان... دلم برای اون لیلا عاشق تنگ میشه
ولی این حسا دیگه برنمیگردن
اعتماد من هیچ وقت دیگه خوب نمیشه
تو این دوره و زمونه هیچ کس دیگه کسی رو برای خودش نمیخواد. خودِ واقعیشو دوست نداره. همون جوری که هست
همون مدلی
همون تیپی
همون شکلی
همون وضعیت
همون شرایط
همون موقعیت
همون حال
یه وقتایی به خودم میبالیدم به اینکه خوشبخت ترین دختر روی زمینم چون یکی بود که فکر میکردم خودِ لیلارو دوست داره
ولی الان نه
تنهام
تنهای تنها
خدا؟ این روزا رو میبینی؟ به قول علی خدا باید این روزای بدو برام جبران کنی
این روزات خیلی بد میگذرن
خودت ی جوری جبران کن
نگاهتو نگیر...



برچسب‌ها:
|جمعه 26 شهریور 1395| 11:14 ب.ظ|lili نظرات()|

قبل تر ها و اخرینش پارسال من خیلی از دوستایی که داشتم چه واقعی چه مجازی و چه دوست خیلی نزدیک و خیلی دور ضربه های فراوان خوردم همین باعث شد که الان با داشتن کلی دوست،یدونه دوست نزدیک هم نداشته باشم.
به خاطر همین مسائل نداشتن دوست نزدیک...نداشتن یه خواهر...یه خاله و یا دخترخاله و از این دسته ادمایی که میشه راحت باهاشون درد و دل کرد. بی اختیار حرفامو برای علی میگفتم. درد دلامو حسرتامو نقطعه ضعفامو دلتنگی هامو و لذت داشتن چیزایی توی زندگی و از زندگیم گفتن و... خیلی چیزای دیگه. علی چون منو از عشقش و علاقش مطمئن کرده بود هیچ وقت به این فکر نمیکردم که ممکنه یه روزی از حرفام علیه خودم استفاده کنه و باخیال راحت همیشه مرهم خودم قرارش دادم چه تو شادی و چه توی غم. واین اواخر دیگه سعی میکردم غم هارو ازش پنهون کنم که به خاطر من غصه دار نشه.
همیشه وقتی براش حرف میزدم و عملا علی سعی میکرد شنونده باشه من اشک میریختم با اینکه ادم وقتی با کسی دردودل میکنه خالی میشه ولی من همیشه ریختن اشک هم چاشنیش میکردم و کاملا بی اختیار بودم تو این موضوع و حتی گاها خودم متوجه نمیشدم که کی شروع کردم به گریه....
دیشب اشک ریختم بازم نفهمیدم کی و از چه زمانی شروع شد ولی این دفعه به خاطر شنیدن حرفایی که به عنوان درد و دل... راز...حسرت هام... دلتنگی هام و یا حتی نداشته هام اما این دفعه از زبان علی! شدت اشکام بیشتر بود. دیدین ادمی که با دیگری دردودل میکنه خالی میشه؟ من حس کردم تمام اون حجمی که خالی شده بود برگشت ولی این بزرگترهم شده بود حتی!!
یه دل پر و سنگین از گله ها و ناراحتی ها که این دفعه بدون داشتن کسی برای دردودل زیرپتو مچاله میکشه و اونقدر اشک پشت اشک جاری میشه که خوابم میبره....
حالا من همون یک نفری که براش حرف میزدم هم دیگه ندارم چون دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم و از برگشتن حجم غصه ها به اندازه بزرگتر بیزارم این اعتماد خراب شد.... میدونم شاید خودم مقصر بودم خودم نباید میگفتم و حرف میزدم و میگفتم اما... من نمیتونم! نمیتونم دروغ بگم نمیتونم حرفامو با صداقت نگم و همیشه هم اینجوری چوبشو میخورم!!
خوردن چوب حرفای خودت خیلی بده!!!!
دیشب براش دعا کردم هیچ وقت سرش نیاد کسی روزی نرسه که کسی نقطه ضعف هاشو توی سرش بزنه. من خودم چون خیلی از این موضوع ناراحت میشم هیچ وقت توی زندگیم نقطه ضعف کسیو به روش نیاوردم از شکستن دلش ترسیدم از جاری شدن اشکش...
ولی میخوام اینجا از خدا تشکر کنم از نعمت بزرگی که به بنده هاش داده که بتونن گریه کنن واین حس چقدر خوبه... درسته که فردای شبی که تا نزدیک صبح اشک ریختی بیدار میشی و خودتو توی ایینه میبینی و از خودت بدت میاد بخاطر قیافه و چشمای بابا قوری که برای خودت ساختی اما ته دلت ناراضی نیست از اشک ریختن های شبانه!


+خیلی وقت بود که میخواستم برگردم و دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کنم و یه پست توی اینستاگرام با این مضمون گذاشتم که یادم بمونه
__


قبل ترها خیلی علاقه به نوشتن داشتم.سالهای زیادی وبلاگ نویس بودم.وبلاگ نویس که نه!جز کسایی که وبلاگ شخصی و خاطرات مینوشتن.همون نوشتن روزانه چند جمله باعث میشد خیلی عمیق تر به اتفاقای ساده زندگیم نگاه کنم.و خیلی دقیق تر احساساتمو کند و کاو کنم و خیلی بهتر متوجه اتفاق هایی که به خاطره تبدیل میشن،بشم.همه چیز بیشتر تو ذهنم میموند.با خوندن نوشته ها همون حس وحال برام زنده میشد.
اما الان!همه چیزتوی عکسایی خلاصه میشه که حتی چاپ هم نمیشن.عکسا خوبن...لبخند روی لبامون میارن....اما ثبت خاطرات نوشتنشون و اون دنیای شیرین خاطره نویسی یه چیز دیگه ای بود....
خیلی دور افتادم ازش...
به نظرم درطول حتما چیزی واسه نوشتن پیدا میشه باید عادت کنم دوباره بنویسم....



اینجا نیاز به تغییر داره دیگه وبلاگ خانوم لوس و اقای مهربون نیست چون روزایی توی پارسال اون اقای مهربون اومد توی وبلاگ و تمام پستایی که خودش گذاشته بود رو حذف کرد سر یه قهر! بعد اون قهر بازم کلی باهم خوب شدیم اما پستا دیگه هیچ وقت برنگشت  حتی دیگه خواننده وبلاگ هم نشد و اینجا رو فقط یه خانوم لوس مدیریت میکنه که دیگه خودشو برای هیچ مرد مهربونی لوس نمیکنه. چون باید یاد بگیره قوی باشه قراره تنها بره ی شهر دیگه و شبای نفرت انگیز و بلند و طولانی زمستون رو اونجا سرکنه و باید قوی باشه از تنهایی بدون خانوادش از وجود مشکلات سر راهش از کم و کسری هایی که ممکنه پر رنگ بشه واز اینکه دیگه نمیتونه به هیچ کس اعتماد کنه و حرفای دلشو فقط برای کیبردش میگه از این به بعد. 
ولی من خانوم لوس خودم میمونم به خودم ارزش میدم به حرف کودک درونم گوش میدم براش لاکایی که دوست داره میخرم. کش موهای خوشگل و جینگیل فینگین. از همون لباسای فانتزی که دوست داره. همون کاردستی هایی که ساعتا پاشون وقت میزاره و کلی براشون عشق میکنه که باعث میشن ذهن و دلمو برای ساعتی هم که شده از مشکلات و غصه ها و دور کن. دنیای دخترونمو حفظ میکنم و برای دخترونه موندنش تلاش میکنم.

دیشب یه عکسی گذاشتم پروفایل تلگرامم که خودم خیلی دوستش دارم. نوشته : پشت من خدا بوده همیشه.
همین که میدونم خدای اون بندهه که خیلی حال دلش خوبه خدای منم هست .همین که میدونم بهم نگاه میکنه خیلی جاها میتونسته مچمو بگیره ولی دستمو بگرفته همین که میتونم ساعت ها باهاش حرف بزنم  کافیه برام.

+ دم صبح یه بار از سرمای شدید بیدار شدم پتو رو کشیدم روی خودم و خوابم برد صبح که بیدارشدم اونقدر حس خوبی داشتم اونقدر اون خوابو توی ذهنم دوباره مرور میکردم ولذت میبردم که تمام شب گریه های دیشبمو فراموش کردم.
خواب دیدم رفتم زیارت امام رضا .کل ضریح و یکباره ندیدم فقط پشت یه پنجره کوچیک بودم که چسبیده بود به ضریح و منتظربودم نوبتم بشه که بهم گفتن بیا نوبت شد و تنها رفتم و ضریح وگرفتم.طلایی طلایی بود.
(من تاحالا مشهد نرفتم ولی منتظرم که اقامنو بطلبه). و توی خواب با خودم میگفتم دیدی گفتم بالاخره امسال میام زیارت. هنوزم اون تصویر اون تیکه کوچیک و طلایی از ضریح پشت اون پنجره کوچیک سفیدِ جلوی چشمامه و پر از حس خوبم میکنه. 
انشاالله اقا امام رضا بالاخره یه روزی منو لایق بدونه و بطلبه برم پابوس. 3>


برچسب‌ها:
|شنبه 20 شهریور 1395| 12:11 ب.ظ|lili نظرات()|

این همون تابستونی بود که قرار بود بترکونم بعد کنکورم. قرار بود کلاسای مختلف برم،باشگاه برم،گواهیناممو بگیرم و... خیلی کارای دیگه که همه رو لیست کردم مثل خرید ی سری چییزا
اما خب تنها اقدام مهمی که کردم اینه بوده که رفتم 6 تا عکس پرسنلی گرفتم برای گواهینامه. همین و همین. بله خیلی اکتیوم ولی خب نصف اوقاتم به رفتن خونه پدربزرگم میگذره نصف بقیشم به نت و اینستاگرام و حرف زدن با علی و ساخت نهایت یکی دوتا کاردستی که ایدشو از نت میگیرم میگذره و مرتب کردن اتاقم. همین و همین تازه شبا میگم عه چه زود شد ساعت 2. نکنه بهم خوش بگذره ها چون من عملا تفریحی ندارم ولی خب نمیدونم چیکار میکنم اصلا. کمتر از 15 روز دیگه هم رتبه ها میادو باید یه فکری به دانشگاه رفتنم بکنم. قصد اصلی و اساسی که گرفتم اینه. یکراست مستقیم دانشگاه غیر دولتی اعم از غیرانتفاعی .علمی کاربردی و یا ازاد استان تهران. نه تنها شهرِ یار هستنش و از این دوری و ندیدن و دلتنگی میایم بیرون. بلکه کس و کارم اونجا زیاد دارم پشتم قرصه بهشون حالا دیگه مونده منطقه چی بشه و قبول بکنن و یا نه. که خدا میدونه و امیدم به خودشه.
روزامون خوب نمیگذره... علی... درمان...دعا...گریه... ولی خداروشکر. خداروشکر که همو داریم تو این مقعیت تنها نیستیم و وجودمون برای هم خوبه. تسکین بخشه....قطعا خدا کمکون خواهد کرد.

ادامه پستو فردا تکمیل میکنم
از فردایی که قرار بود ادامه پستو تکمیل کنم خیلی روزا میگذره ...خیلی... ولی یا دل و دماغ نوشتن نبوده یا حرفی برای گفتن. همونطور که نوشتم تابستون نترکوندیم ولی تابستون بدی هم نبود. 15 روزشو تو هوایی نفس کشیدم که نفسای یارم توش بود واین جنبه مثبتش بود.برای گواهینامه اقدام کردم و 4 جلسه مونده که اموزشم تموم بشه. روند یادگیریم خوبه بد نبوده اما خب وقتی بدون مربیم،جمعه با خونه رفتیم که تمرین کنم چندباری ماشین زیرپام خاموش شد سریع کلاج رو ول میکردم و خیلی بد بود... اما با ماشین تعلیم استرسم کمتر. و پارک دوبل رو در کمال ناباوری خیلی خوب گرفتم.اوایل تعلیم بود که یار هم بودن. من فقط خونه بهش میگفتم که فلان ساعت میرم و طفلی کلی تو شهر میگذشت تا پیدام کنه،یه روز وقتی که داشتم از فرعی وارد اصلی میشدم چشمم ماشینو دید. هول شدن همانا و استرس و شوق همانا. پشت سرم بود مدام تو ایینه نگاه مینداختم ببینم هست؟ داره میاد؟ و دیگه داشت کار به جای باریک میکشید و با کله داشتم میرفتم پشت یه نیسان که مربی و مامانم همزمان گفتن حوااااست کجاست. بعدش علی متوجه رانندگی افتضاحم شد و سرعتشو کم کرد زد کنار و گذاشت من بیوفتم جلو و از نظرم دور افتاد :( 
رتبه هاهم اومد عالی نبود چون نخوندم چون کم کاری کردم بازیگوشی و.... خیلی چیزای دیگه که نتیجش شد این. انتخاب رشته هم تمام و کمال با مشورت علی انجام دادم و برخلاف میلیمون جاهای دیگه غیر تهران هم زدیم که شانس قبولی بیشتر باشه حداقل راحت بشم از این شرایط...
خدایا امروزمونو به خیر و خوبی و بدون قضا و بلا بگذرون. قسمت میدم ب بزرگی و عظمت خودت خدا....

برچسب‌ها:
|چهارشنبه 6 مرداد 1395| 01:00 ق.ظ|lili نظرات()|

چون اینجا به هر شکلی یه نوع دفتر خاطرات مجازی تلقی میشه یه سر اتفاقات هست که از اولش اینجا نوشته و ثبت شده میخوام یه سری اتفاقات هم بنویسم با عنوان درس عبرت نوشت.نه تنها برای اون بلکه برای خودم حتی...
-س- دختری که قاتل روح من شد. گوشیمو  دزدید و من از اون طریق به شکلی میشه گفت من به فنا رفتم. روزای سخت خرداد پارسال.... کنکوری که گند زده شد با حال خراااب و تابستونی که از افسردگی خودمو تو خونه حبس کرده بودم حتی باشگاه هم نمیرفتم و میگفتم اونو میبینم حالم بد میشه. من منتظر و منتظر برای جواب نامه،ردیابی،تقاضا،استعلام،پرینت و.... خیلی چیزای دیگه که منو افسرده و دل مرده کرد . مدتی که حتی یه گوشی ساده هم نداشتم . حتی نمیتونستم یه عکس بگیرم.حتی ارتباطم با علی و.... همه ی اینا و خیلی چیزای دیگه منو زجر داد. دق داد . لاغر و غصه دار کرد. به قول علی دیگه نشدم لیلای سابق. روحیه مو از دست دادم. حتی خواب شبمو... کارم شده بود کنج اتاق نشستن گریه وگریه . لپ تاپ به دست. و گریه. خوندن زیارت عاشورا و گریه.این بین به واسطه اومدن علی دوستم بهم پیشنهاد داد که بریم امام زاده ختم قران. روزمرگی هام با ختم قران رفتم میگذشت ولی هر دفعه که پامو تو صحن امام زاده میذاشتم حتما حتما زیارت میکردم. درد ودلم باز میشدو پیش خدا شکایتشو میکردم. ازخدا کمک میخواستم برای حل مشکلم. اثبات دروغ اون. رهایی از تحقیر ها و توهین هایی که بهم کرده بود و من خرد شده بودم....گذشت....گذشت....گذشت....ماها گذشت روال های قانوی گذشت تا بهش ثابت کردم که واژه دزد چقدر برازندشه. چقدر بهش میاد. با وجود ثروت!هرچند با مجازات کم.
حقم تو دادگاه دنیا ضایع شد! با پول...رشوه...پارتی...وکیلِ سابق قاضی گرفتن.... و.... که باعث شد کمترین کمترین حد مجازات براش صادر بشه.
اما یکی اون بالا شاهد همه چیز بگو. گریه های منو دیده بود.گذاشت دقیقا مصادف بشه با همون روز! همون روزی که من از طریق یه استعلام متوجه و مطمئن بشم دزد همینه و همینه ودرش شکی نیست. گذاشت همون روز کشوندش دادگاه خودش! 
تاخدا نخواد کاری صورت نمیگیره.
-س- دست به خودکشی زد. چند روزپیش! نمیدونم چرا نمیدونم به چه دلیل نمیدونم سرمشکل با کی و چی و چجوری. فقط خبرش به من رسید به واسطه ی فاصله ی یک خیابونی بینمون!
 دختری که از پنجره طبقه سوم خودشو پرت میکنه پایین و از کمر به پایین به معنای واقعی خرد میشه. خدا نخواسته بمیره. گذاشته زجر بشه.و تو بیمارستان داد بزنه خدا؟؟ فقط فلج نشم
خدا گذاشت بازم پشت سرش حرف و حدیث بیفته. پارسال من همچین روزایی از شدت افسردگی خونه نشین بودم و امسال اون....
هرچقدر پارسال حالم بد بود خدا امسال جاهارو جابه جا کرد.اینه دار مکافات دنیا....


برچسب‌ها:
|چهارشنبه 16 تیر 1395| 10:24 ب.ظ|lili نظرات()|

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

برچسب‌ها:
|جمعه 28 خرداد 1395| 03:31 ب.ظ|lili نظرات()|

* مشغول کنکوریم.....
برچسب‌ها:
|شنبه 8 خرداد 1395| 09:01 ب.ظ|lili نظرات()|

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

برچسب‌ها:
|چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395| 05:17 ب.ظ|lili نظرات()|

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

گاهی بساط عیش خودش جور میشود

گاهی دگر تهیه بدستور میشود

گه جور میشود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود

کاری ندارم کجایی چه میکنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود


برچسب‌ها:
|پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395| 07:55 ب.ظ|lili نظرات()|

リボン のデコメ絵文字تبریک! تبریک به خودم .تبریک به شما. تبریک به همه

آقا تبریک. بالاخره اوووومد

حکم محکومیتِ خانوم دزده رو میگمhttp://up.vbiran.ir/uploads/39179145211153041840_2.png

بعد 11 ماه. درسته خیلی طول کشید اما پرُ پیمونِ متن رای دادگاه 

وقتی میخونمش حال میکنم. خانوم س.ف خخخخخخhttp://up.vbiran.ir/uploads/39179145211153041840_2.png

زمان ارتکاب جرم 17 ساله. زندان بهش تعلق نگرفت اوووخی

حکمومیتش می ارزه به این صوبتا. عای عم وری هپی مپی

بعد تلاش های بسیار،رنج و مشقت های فراوان،

گریه ها و زاری های بیش از اندازه و احساس نومیدی خفن

بالاخره حق به حقدار رسید.http://up.vbiran.ir/uploads/28511141098169624565_13.png

عاشقتم خداhttp://up.vbiran.ir/uploads/43103141098170245152_48.png

برای منی که قضیه از یه دزدی ساده فراتر رفت 

و پیچ و خم دادگاه حسابی دهنمونو سرویس کرد خیلی خوب بود

جریمه نقدی + ردمالhttp://up.vbiran.ir/uploads/23190141098169943293_29.png

به قول شاعر که میگه: حس خوووووووووبیهhttp://up.vbiran.ir/uploads/16369141098170027361_34.png

بچه پولدار کلاس دزد از اب دربیاد. خیلی ها.خخخخ

خدایا من تورو خیلی دوس و شکرت.http://up.vbiran.ir/uploads/17933141098170238351_46.png

جا داره از تمام عزیزانی که منو همراهی کردن وبا غزدنای مبارکمو و بی طاقتی های نازنینمو 

تواین مدت تحملم کردن تشکر بسیار بسیار فرامون بکنم.

اول از همه علی که زودتر از همه هم متوجه شد. بعدپدربزرگم. بابام. مامانم. داییم.و وکیلمhttp://up.vbiran.ir/uploads/38466142865610228921_43103141098170245152_48.png





برچسب‌ها:
|سه شنبه 31 فروردین 1395| 09:49 ب.ظ|lili نظرات()|

 عرض کنم که دیروز علی کلاس داشتم. کلاس انلاین! بعد وسطاش میومد پیام میداد بهش گفتن کلاست تموم شد؟ گفت نه موخوای بیای؟ منم که همیشه طالب علمhttp://up.vbiran.ir/uploads/303141098169616418_10.png حتی اگر مبحثِ درس شبکه باشد وبرای دانشجویان محترم کارشناسی ارشد باشد و من یه موجود پشت کنکوری ساده بی الایش باشمُ رشته م انسانی باشه و عملا از کامپیوتر فقط یه مدرک آفیس داشته باشمhttp://up.vbiran.ir/uploads/19511141098169633756_17.pngخلاصه خرامان خرامان یه سیستم علیمون رفتیم و در کلاسشون شرکت کردیم . خب مسلما من هیچی متوجه نمیشدم ولی دوست داشتم بدونم چجوریه و از این حرفا تازه بسیور هم خوش گذشت. بعد گذشت ده دقیقه بازیی منچُ باز کردو یعنی بیا بازی کنیم. وسط درسhttp://up.vbiran.ir/uploads/6100141098170022923_32.png  بازی کردیم و من پیروز میدان هم شدمhttp://up.vbiran.ir/uploads/34974141098170231724_43.pngباز گوش دادم به سخنان گوهر بار استاد دانشگاه آقامون. چقدرم که به من ربط داشت. ایشون روی بلک وایت خودشون که به اصطلاح میشود مانیتور دانشجویان گرامی مباحثو مشخص میکرد نشون میداد و توضیح میداد که علی شروع کرد روی حرفای استاد نوشتن لیلا  دوست دارم  قلبم   عشقم و نقاشی http://up.vbiran.ir/uploads/6100141098170022923_32.pngخدارو هزار مرتبه شکر علم هنوز پیشرفت نکرده که استاد ببینه دانشجو این طرف به چه کارای مفیدی مشغوله و گرنه قطعا پیگرد داشت اونم از نوع دانشجویی. ناگفته نماند منم نقاشی کشیدم و هنرنمایی به خرج دادم. اما حیف که یادمون رفت عکس بندازیم از شاهکارای هنری. اما علی جانمان فرمودن خاطره را ثبت بفرما مانو . من نیز اطاعت امر نمودمشکلک های ثمین



まるまる のデコメ絵文字 این روزا اگه بنویسم خوبیم خوشیم سلامتیم. یه دروغ گنده رو ثبت کردم چون بازم مشکلمون برامون پیش اومد...اما باوجود مشکلات و سختی های پیش اومده شکر میکنم برای داشتن هم . قطعا اگه تو این روزا علی برای من نبود من همین ته مونده روحیه و شیطنت هم نداشتم و اگه من برای علی نبودم مسلما اون بیشتر از این احساس تنهایی میکرد و مشکلات بیشتر خودنمایی.
دوتامون مکمل هم هستیم و سعی داریم با غصه و مشکلات بجنگیم. به امید تموم شدن این روزا و رسیدن روزای وصالhttp://up.vbiran.ir/uploads/1746714109816951004_12.png



 لیلا

جون لیلا

 تو منو دوس نداری

 http://up.vbiran.ir/uploads/6100141098170022923_32.png چه حرفیه الله واکبر مگه میشه دوست نداشته باشم

 تو یکی دیگه رو دوس داری. چرا بهم نمیگی دوست دارم


 دیوونه من فقط تورو دوس دارم چرا بهت نمیگم مگه دیروز بهت نگفتم

 نه تو باید بهم بگی دوست دارم  نه موقع خداحافظی. از هر طریقی تلگرام. مسیج. تلفن. ایمیل. تلگراف. فکس. کبوتر. دود. آتش

  http://up.vbiran.ir/uploads/303141098169616418_10.pnghttp://up.vbiran.ir/uploads/303141098169616418_10.png
  آهای دیوونه من. دووووووووست دارمsamiiiiiiiiiiiiiiiiiiiin

برچسب‌ها:
|دوشنبه 30 فروردین 1395| 06:55 ب.ظ|lili نظرات()|

ourf_image-9bbcb3ab17c334697cbdd66f67c37b91bc3cd8c115aae0df54c1f39d407e201b-v.jpg 

http://up.vbiran.ir/uploads/17933141098170238351_46.png خدای مهربون سلام...

امشب لیله الرائبِ...شب آرزوها... خودت که از اروزهای من خواسته هام نیازام و خواهشام از ته دل خبر داری مگه نه؟ میدونی بندت چی میخواد ازت مگه نه؟

امشب تنهام هنوز علی نیومده باهم دعا کنیم،به رسم پارسال...به رسم شبای قدر که دوتایی دعا میکنیم و خدارو دوتایی صدا میزنیم امشب من جور علیم میکشم خدا. فقط نگام کن عاجزانه ازت میخوام دست رد به سینم نزن . ببین منو این روزا وشبا بدجوری بهت نیازدارم.به سایه لطف و کرمت،به بخشش و مهربونیت،به نگاهت...
خدا جونم قربون بزرگیت برم هیچی ازت نمیخواما فقط سلامتی وتندرستی علی
علی نباشه نیستم...http://up.vbiran.ir/uploads/31966143480345619112_6.png

یه اهنگی تو ذهنم پلی میشه...یه امشب غرورُ بزارش کنار،اگه ابری هستی با لذت ببار
ابریم...بارونیم...آسمونم بارونیه...

با لذت میبارم...برات دردودل میکنم تو خودت خوب از دردِ دلم خبر داری...اگه علی خوب باشه اگه علی سالم و تندرست باشه منم خوبم ...وصال بهمون نزدیک میشه...از مشکلات روحی که دارم نجات پیدا میکنم...حال خودش خوب میشه.
تو رو قسمت میدم به اون امام معصوم غریبت که شفا میده که سقاخونه داره و معجزه میکنه. معجزه کن برام نزار بیشتر از این بشکنم...نزار خم بشم... نزار تنها بشم...من از تنهایی میترسم از دنیای بدون علی میترسم از نبودش...از قطع محبتش از نداشتن صداش از ندیدن چشماش و خنده هاش میترسمhttp://up.vbiran.ir/uploads/31966143480345619112_6.png

علی جونم الان که مینویسم نمیدونم درچه حالی منتظرتم و هنوز نیومدی.... تو غصه هات شریکتمhttp://up.vbiran.ir/uploads/43103141098170245152_48.png. درسته خیلی اتفاقا افتاده خیلی حرفا شده که باعث دلخوری شده اما تا هستم دست از تلاش برنمیدارم میجنگم واسه وصالمون .مانع های گنده تر از اینم برمیدارم .مگه خدا خودش توی قران وعده نداده بعد سختی اسانی میده. سختی الانو کشیدیم. شیرینی اسونی بعدشو بهمون بده خدا. درسته گاهی دلخور میشیم کم میاریمو جا میزنیم و ازت مرگ میخوایم اما سلامتی و طول عمر کنار هم از بزرگترین آرزوهامونه. خدایا ناشکری گاه وبیگاه مارو ببخش.

علی اومد دعا کنیم.  1:18 __خدا جون امشب در های آسمونت به روی بنده هاش بازه و ما هر دعایی کنیم مثل همیشه با قلبت می شنوی.

شب آرزوها همراه لیلا دعاهامونو گفتیم شاید خیلی هاش بادمون نیومد ولی شما ک از دل ما خبر داری، پس استجابت کن و امشب رو پایان مشکلات سخت زندگیمون قرار بده، طوری که سال بعد دعامون فقط شکر گذاری باشه نه حرف دل و دعا رفع مشکلات

بابت الانمونم هرجوری که هستیمو هنوزم فرصت زندگی بهمون دادی بازم شکر

خدایا وصالمونو سپردم دست خودت دست رد ب سینمون نزن . یه کاری کن کنارهم باشیم مهربونم.قسمتی از دعاهای امشبون.http://up.vbiran.ir/uploads/17933141098170238351_46.png

سلامتی امام زمان.  شفای همه مریضا. عاقبت بخیری همه ی جوونا. موفقیت در درس و تحصیل برای همه +کنکور من و رهایی همه از مشکلاتشون و داشتن آرامش در زندگی. دادن رزق و روزی حلال... وصال همه ی جوونا. حفظ سایه پدرو مادرای مهربون.مراقبت از همه اونایی که غریبن و توی غربت سرمیکنن +داییم. رسیدن همه به اروزهاشون اونچه که از ته دل دوست دارن بهش برسن و داشته باشن.دادن بچه به اونایی در ارزوی چشیدن طعم پدرومادرشدن هستن. شادی روح تمام عزیزانی که در بینمون نیستن+عموهام. طلبیدن از سوی امامای بزرگوارمون و رفتن به پابوسشون +خودمو خانوادم و یه روزی با وجود علی. و... همه و همه چیزاییکه برای همه آرزودارم.

امضای خدا پای تک تک آرزوهامونݜڪلڪ هـاے ثمیـכּ
الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد 

ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت 

ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت 

ای حی بی ذلت و ای بخشنده بی منت 

امشب دست دعا بسوی تو برمیداریم


برچسب‌ها:
|پنجشنبه 26 فروردین 1395| 12:53 ق.ظ|lili نظرات()|

 خدا؟؟؟؟ http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_cry.gif

میشه نگام کنی
راحت شه زندگیم
چشم بر ندار ازم
می پاشه زندگیم
هر کس به جز تو رو
انکار می کنم
من عاشق توام
اقرار می کنم
اقرار می کنم..
به یاد تو هنوز
هم سخته خواب شب
هم خنده های روز
از تو حواسمو
هی پرت می کنم
با قلب ِ بی کسم
هی شرط می کنم ...
برگشتنای دیر دل بستن های زود
باور نمی کنی.. دست خودم نبود ، دست خودم نبود
دست خودم نبود..
دست خودم نبود
♫♫♫♫♫♫♫♫
میشه نگام کنی
راحت شه زندگیم
چشم بر ندار ازم
می پاشه زندگیم
هر کس به جز تو رو
انکار می کنم
من عاشق توام
اقرار می کنم
اقرار می کنم..
به یاد تو هنوز
هم سخته خواب شب
هم خنده های روز
از تو حواسمو
هی پرت می کنم
با قلب ِ بی کسم
هی شرط می کنم..

میشه نگام کنی....؟؟samiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiin

برچسب‌ها:
|شنبه 21 فروردین 1395| 02:40 ب.ظ|lili نظرات()|

با اینکه خستم،درد دارم، حالم خوش نیست و دلم میخواد بخوابم اما خوابم نمیبره. تصمیم میگیرم بنویسم که حداقل آروم شم،نوشتن
 حس خوبیه...مخصوصا واسه وقتاییکه خیلی حرف داری برای گفتن اما گوشی پیدا نمیکنی برای شنیدن.....شنیدنِ دردا. غصه ها،گله ها،بی طاقتیا و دلخوریا...کسی که گوش بده فقط...دلداری بده،سرزنش نکنه. نصحیت کنه و....
امروز روزی که با دردهای بی وقفه تا همین لحظه حتی ادامه داره،شروع شد...
به کوزت بودن همراه با درد کشیدن گذشت.اذیت شدم...
فکرم به هرطرفی میرفت. مثلا مثل اینکه 6 ماه دیگه امروز تولدمهخنگ شدم دیگه من روز تولدمم مهم نیست چه برسه به اینکه از 6 ماه قبل بهش فکر کنم. الکی مثلا من دختر فلان ملکهَ م و هر سال یه مدل تولد گرفتم امسال چجوری بگیرم خوبه؟خل وضعم دیگهیا بابام میخواد سفارش بده از فلان کشور فلان ماشینِ انچنانی اخرین مدلهِ نمیدونم چی چی برام بخره....خخخخخخ
دلم میخواد همینجوری چرت وپرت بنویسم اما حسش نیست.....هههههههه

برچسب‌ها:
|دوشنبه 9 فروردین 1395| 12:20 ق.ظ|lili نظرات()|

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ :

ﺑﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺗﻜﻴﻪ ﻛﻦ ،

ﻭﻟﻰ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎ ، ﻧﻪ !...

ﻛﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺍﮔﺮ ﭘﺸﺘﺖ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﻰ ﻛﺮﺩ ،

ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﭻ ، ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺳﺮﺕ ﻣﻴﺸﻜﻨﺪ !..

ﻭﻟﻰ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺩﻯ ﺭﻫﺎﻳﺖ ﻛﺮﺩ ،

ﺩﻟﺖ ﻣﻴﺸﻜﻨﺪ ،

ﺭﻭﺡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﻣﻴﺸﻜﻨﺪ ،

ﻭ ﺯﻧﻰ ﻛﻪ ﺑﺸﻜﻨﺪ ،

ﺳﻨﮓ ﻣﻴﺸﻮﺩ ،

ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﺨﺖ ،

ﻛﻪ ﻧﻪ ﻣﻴﺨﻨﺪﺩ ، ﻭ ﻧﻪ ﻣﻴﮕﺮﻳﺪ !..

ﻭ ﺍﻳﻦ ﻳﻌﻨﻰ ﻓﺎﺟﻌﻪ !...

ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺯﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﯽ ﺗﺮﺳﻴﺪﻩ


برچسب‌ها: ادامه مطلب
|چهارشنبه 4 فروردین 1395| 09:38 ب.ظ|lili نظرات()|

بسم الله الرحمان الرحیم.

سلام خدا...
سال 95 هم شروع شد. شب عید به ضدحال گذشت. اخرشب انگار نوید اولین بار بود میفهمید شوق هفت سین چیدن یعنی چی و تند تند ازم میپرسید ماهم هفت سین میچینیم و من سرمو به علامت تایید تکون میدادم و میگفتم اخرشب.
اخرشب که برگشتیم شروع کردیم نمیدونم شاید چون عکس هفت سین دیلان رو دیده بود اینقدر ذوق داشت. کاسه های بزرگ و کوچیک ظرفای سفالی رو اوردم. بهش گفتم برو تخم مرغایی که خودمون درست کردیم بیار. دوتا از تخم مرغ ها کار دست خودم وخودش بود. مال خودشو سبز کرد و داد پایینو براش روبان قرمز کشیدم. مال خودمو چسب چوب زدم و توی خروارها اکلیل تکون دادم تا کلهُم اکلیلی شد. اکلیل بادمجونی پارچه روبان دوزی شده با کفه ی کرم رنگو پهن کردم. اول رفتم قرانو بوسیدم اوردم گذاشتم. رفت اینه سنتی رو آورد تکیه گاه نداشتو ی افتاد بدو رفت شامپو کلیر بزرگ منو اورد و گذاشت پشتش و براش تکیه گاه درست کرد برادرم سبزه رو گذاشتم. تنگ ماهی رو گذاشت. یه شاخه گل نرگس تو لیوان داشتم گذاشتم و رفت تخم مرغ رنگی هایی که رنگ شده بودو آورد گذاشت. رفتم زیرزمین سرکه اوردم. رفت توی سبد سیب زمینی پیاز یه حبه سیر که از تابستون برای درست کردن خیارشور مونده بوده و مد نظر داشت اورد.سماقُ پیدا نمیکردم اما چشمم به یه سماق یک نفره افتادو اوردم توی ظرف کوچیکتری ریختم. سیب ظرقش بزرگ بود و آب ریختم توش که یکم بیاد بالا، ظاهرشم خوشگل شد رفتم سراغ کیفم دنبال سکه،دوتا داشتم یه 200 وُ یه 50. گفت کمه. گفتم سکه ندارم دیگه و رفت چندتایی که خودشو داشتُ آورد. دوتا شمع گل روی آب داشت درشون اورد و انداخت توی ظرف سفالی آبی یکم آب ریخت توی ظرف که خیلی خوشگل شد رنگاشون آبی بود و بهم میومدن.دیگه چی میخواستیم؟ بدو رفت و درحالی که با دهن پر میگذشت گفت شکلاتم بزار وداد گذاشتم. ازتوی کیف پولم یه اسکناس هزاری دادم بهش و گفتم بزار روی قران که بعد سال تحویل صدقه بندازیم.گفت صبرکن برم دفترچه نوروزیمو بیارم این یه چیزاییش کمه. با اینکه میدونستم اما گذاشتم بره بیاره و یکی یکی واسم مرور کنه گفت سنجد؟؟ گفتم نداریم! گفت سمنو؟ گفتم اونم نداریم!(タイトルなし) のデコメ絵文字 گفتم اشکال نداره همشم نباشه مهم اینکه خوشگله مگه نه؟ خندید و گفت آره. یکم جای کاسه هارو عوض کردم و ترکیب بهتری بهشون دادم که پاشد رفت فکر کردم از اینکه چیزاییکه اون چیده بودو جا به جا کردم که با مامان اومد. از خواب بیدارش کرده بود نصفه شبی گفت وای چقدر خوشگله دستتون درد نکنه. گفت دیدی. مامانم گفت اره و یکم بعد رفت. هنوز چیزی نگذشته بود که گفت یه شکلات بخورم؟ گفتم بخور. شکلات به دهن گفت کاش سیمین گوشیتو نمیدزدید میتونستیم الان ازش عکس بگیریم . دلخورشدم اما با لپ تاپ مشغول کردم خودمو که گفت با چی میخوای بدونی سال تحویل میشه تلویزیون که اون یکی اتاقه . گفتم عوضش این گوشیمون رادیو که داره گفت امتحانش کن ببین رادیوش درسته. گفتم اون هنذفری رو بده و گفتم بله اینم درسته. خب ساعت گوشیو گذاشتم رو زنگ بزن بخواب موقع سال تحویل بیدارت میکنم گفتم اووووووو چندساعت مونده تو کی تحمل میاری برو بخواب گفتم توام میخوابی؟ گفتم اره برو خیلی دیگه مونده گفت پس بیدارم کن گفتم باشه شب بخیر. ساعت از دو گذشته بود که خوابیدم خوابم نمیبرد، بالاخره خودم خسته شدم و خوابم برد و 6 بیدارشدم بدون زنگ گوشی. رادیو گوشی و روشن کردم و رادیو جوانو گرفتم. گوش میدادم که گفت یکی دوساعتی مونده به تحویل سال.یکم با خودم فکر کردم اتفاقای افتاده رو حلاجی کردم بازم عقلم گفت به علی پیام بدم. شب قبلش بخاطر قطعی نت باهاش حرف زده بود اما کاملا معمولی و رسمی. براش نوشتم:یک ساعتی مونده. اگه شکستیم دلی رو. من تو رو منو .اگه شکراب شده بین منو تو. اگه دلخوری تو از من من از تو بیا ببخشیم همو و دنیا نداره ارزش قهرو .... و سِند! تا نیم ساعت بعدش هرچی چک کردم جوابی دریافت نکردم. شد 7:30 مامان بلند شد. گفتم نوید بیدارش کن گفت ولش کن زوده گفتم نه بیدارش کن که صورتشم بشوره. رفتیم رو سرش هرچی صداش زدیم تو خواب چرت و پرت جواب میداد顔文字 のデコメ絵文字 ولم کن .نمیخوام. نکن. برو اونور. گفتم مگه نگفتی بیدارم کن پاشو الان سال تحویل میشه گفت عهه ولم کن بزار بخوابم گفتم بیدار نمیشی گفت نه. مامان صداش زد. بیدارنشد خوابش شیرین تر بود و مسلما توی خواب و بیداری متوجه من نمیشد. مامان گفت ولش کن دیگه پتو رو زد روش اومدیم بیرون نشستیم پا هفت سین.... 

 نشستیم اما از اینکه نوید نبود حس خوبی نداشتم ایندفعه با جدیدت بیشتری رفتم سراغشو بلندش کردم گفتم بیا پا هفت سین بخواب اصلا. اوردمش که بخوابه چشمش افتاد به شمعای روشن اینم که عشق آتیش سریع خواب از چشمش پرید و نشست. یواش یواس داشت دعای تحویل سال شروع میشه. یواش یواش بغضم گرفت. یواش یواش مامان شروع کرد دعا واسه داییم و بعضم ترکید وقتی رادیو رفت به پیشواز امام هشتم از تهِ ته دلم درحالی که کاملا داشتم اشک میریختم از امام رضا خواستم امسال منو مامان و نوید و بطلبه بریم پابوسش و بعد دعاهایی از ته دلم خوندم .همونایی که بین من و خدا خودش بودُ ازش خواستم با تمام وجود!بعدشم سال تحویل شد. مامانم دوتامونو بوسید. بعدم من نویدو مامان صدقه دادو منم به نوید در حد یه خواهر بزرگتر اما لامستقل عیدی دادم.

بعدشم که رفتن خوابیدن و منم هرچقدر با نت قط شدم ور رفتم به علی پیام دادم نشد خوابیدم تا حوالی 11.

"این بود خاطرات روز اول سال 1395"

نمیدونم... شروع خوبی نداشت.اولش با گریه بود،از خواب که بیدارشدم با علی حرف زدم با گریه بود.نصفه شبش با گریه بود. روز دومش با گریه بود.... نمیدونم سال خوبی در انتظاره یا نه. امسال تصمیم گرفته بودم غر نزنم سرش هیچ چیزی نگم که تا اسفند کوچیکترین مشکلی پیش بیاد بگه اون از ناشکری دم عیدت.اما خودش همون روز اولی دلمو شکست و اشکم جاری شد....
شروع خوبی نداشت امیدوارم پایان خوبی داشته باشه. کسی چه میدونه شاید سال بعد زندگی فرصت نشستن پای هفت سینو بهم نداد....
خدایا یه سال تلخی کشیدیم. نکنش دوسال...!

پایان.

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻳﻚ ﺭﺍﺑﻄﻪ
ﺍﻭﻝ ﺁﺩﻡ ﺗٓﺮﻙ ﺑﺮ ﻣﻲ ﺩﺍﺭﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺳﺘﻮﻥ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻳﻚ ﻋﺸﻖ
ﺍﺯ ﻓﺮﻭ ﭘﺎﺷﻲ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﻲ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺿﺮﺑﻪ ﻱ ﻛﻮﭼﻜﻲ ...
ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﺷﻬﺮِ ﺑَﻢ ﺭﺍ
ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻢ .

برچسب‌ها:
|سه شنبه 3 فروردین 1395| 03:43 ق.ظ|lili نظرات()|

اخرین پست سال 94 هم نوشته شد. سال بدی بود،نمیدونم میخوام بنویسم انشاالله سال 95 سالی خوبی باشه. ولی میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. نه حس و حال و ذوق سال جدید رو دارم نه انگیزشو. اونقدر که هیچ نخریدم که حتی با لباس نو به استقبالش برم . تنها تغییر که میشد گفت اعمال کردم برداشتن ابرو برای بار اول بود :/ لذت انچنانی نداشت چون ابروی انچنانی نداشتم. همین...
روزای آخر به خوبی سپری نمیشه.وضعیت قرمزه قرمز همه جا حتی توی خونه و همش زیرلب غرولند کنان میگم گندت بزنن 94. 
بخوام روزانه نویسی کنم باید بنویسم که... امروز به استخدام اتوشویی دراومد . دو تا مانتو و یه شلوار یه پیراهن و یه روسری شستم و خواستم اتو کنم. پدر محترم رسید و دو تا پیراهن و یه شلوار داد واسه اتو. برادر محترمه که فقط 8 سال دارن پیراهن نو آبیشو اورده و میگه خط داره اینم برام صاف کن. و مادر مهربان ترم نیز یه روسری داد واسه اتو و امروز بسی سخت به اوتوکشی گذشت.
دل خوشی امروز موقعی بود که تنها تو اتاقم نشسته بودم و یهو دیلان درو باز کرد و از دیدنش خوشحال شدم.
تلخی امروزم این بود وقتی میخواست بره پسربچه ای که عقلش نمیرسه به حرفای بزرگترش و اصرار داره واسه باهاش رفتن و تو اوج کودکی باید متوجه یه موضوع تلخ بشه...
امروزم گذشت وشب شد
فردا هم میگذره و شب میشه
از هفت سین فقط تخم و مرغشو نقاشی کردیم
امسال سال تحویل اگه خونه خودمون باشیم قطعا سال تحویلی خوبی نخواهیم داشت
 و به زودی و زودی میون اینه همه تلخی سال تحویل میشه. انشاالله سال خوبی در پیش باشه....


نمیدونم اینجا خواننده ای داره یا نه. قدیمی یا جدید... میخوام بگم اگه ازم دلخور یا ناراحت شدین در طول این یک سال اگه چیزی گفتم یا کاری کردم که باعث رنجش شما شده.حلال کنید!همین... حق والناس سرم نباشه هیچ کس از فردای خودش خبر نداره نمیدونم سال جدید قراره چی بشه و فرصت زندگی دارم یا نه. حلال کنین.



برچسب‌ها:
|جمعه 28 اسفند 1394| 07:55 ب.ظ|lili نظرات()|

بنام خدا


درخانه بغض های خود را ترکاندیم...


تمام!

برچسب‌ها:
|چهارشنبه 26 اسفند 1394| 05:30 ب.ظ|lili نظرات()|

زیباساز

      

 
 #رنگ_فیروزه به تن داری تو ای خوبترین

تو نه #حوضی و نه #کاشی

تو نه رنگی ؛ نه نقاشی

نه هوایی نه خیالی

تو نه جسمی و نه روحی

تو خدایی

تو خدایی


94ِ مزخرف! خداروصدهزار مرتبه شکر که داری تموم میشی بری ُ دیگه برنگردی انشاالله.بدترین سال زندگیم از افسردگی اولِ سالم تا مریض شدن علی و دزدیدن گوشی و پیچیده شدن پرونده و گند زدن کنکور و نرفتن به دانشگاه و موندن درسا به دی ماه. کتکای زیاد و پی درپی و مشکلات روحی وجسمی و اقتصادی و.....تموم شدن رابطه همه و همه در توعه لعنتی اتفاق افتاد. بدترین سال زندگیم برو و دیگه پیدات نشه که از تک تک روزات متنفرم به معنای واقعی. شکستم دادی زمینم زدی .فقط تنها دید مثبتم بهت اینه که داری تموم میشی خدا این چند روز اخرتو بخیر و کنه و دیگه خدانگهدارت سالِ بد. خیرسرت بز بودی؟ خوش یمنی که میگفتن این بود؟ نوروز به شنبه افتاده و از بهترین سالاست این بود؟؟ هه مرده شورتو ببرن برای خوش یمنی و مبارکیت بیشترین گریه هامو تو همین سال کردم و کمترین خنده هام تو همین سال بود . من اسمشو میزارم سال نحس. از مبارکی این سال هیچ چیزی به من نرسید . مثلا اسفنذش خوب بود که اینم از اخرش که به گند گشیده شد. ببین دم رفتنت که داری میری هیچ حرفی با 95 نزنیا خودت بد بود بس بود بزار اون بیاد بلکه از این بدبختی و فلاکت نجات پیدا کنیم .ادما دو چیزو اصلا فراموش نمیکن یکی چیزی که خیلی خیلی خوب بود و دومی چیزی ک خیلی خیلی بد بود. توام رفتی تو آرشیو سالهای فراموش نشدنی از نوع بدش!
این که میگم بد فقط وفقط از نظر خودم بوده ممکنه سال خوبی برای خیلی از کسای دیگه باشه من از نظر خودم دارم مینویسم و چون دیگه وبلاگم مخاطبی نداره لطفا نقد نکنین!

95 سر راهت که داری میای یکم باخودت بخت واقبال خوب بیار.یکم صلح و صفا وآرامش.یکم خوبی و مهربونی.یکم سلامتی و تندرستی. یکم زرق و روزی حلال. یکم روزای خوب. یکم گره کشایی از مشکلات . یکم.... بیار با خودت. خسته شدم از این همه بدبیاری حداقل تو خوب باش. جور بدی هاش 94 رو بکش.




 "بهارخانوم اومدنت مبارک"

برچسب‌ها:
|دوشنبه 24 اسفند 1394| 12:12 ب.ظ|lili نظرات()|

عرضم به حضورتون که امروز 15 اسفند عسد. پارسال امروز جمعه بود ولیلا آزمون آزمایشی داشت.که مثلا بخونم خیر سرم دانشگاه قبول شم پارسال نخوندم هیچ امسالم نمیخونم پارسال همچین روزی .یکی از بهترین روزای منو علی بود .البته تو لحظه ها سراسر استرس و ترس و سرما بودا ولی بعدها که فکرشو میکنم جز روزای خوبمون بود. روزی که منو علی برای بار اول دوتایی همو از نزدیک دیدیم و باهم حرف زدیم ساعت 10:20 دقیقه بود اصلا تمرکز نداشتم نمیتونستم حتی صورت سوالارو بخونم چه برسه به اینکه جواب بدم استرس و دلشوره ی شدیدی داشتم انگار تو دلم رخت میشستن که علی پیام داد بیا بیرون جلو درم. تپش قلبم بیشتر شد و اون لحظه کاملا یخ زدم . به دوست محترمه(که الان به دلیل سرقت گوشی نامحترم هستن) اشاره دادم پاشو برگمونو بدیم علی اومده .پاسخ برگامونو که دادیم خانومه یه نگا بهمون کرد و گفت چه زود که من رفتم تو سالن و واگذارش کردم به دوستم اولش خودمو تو اینه دیدم که مثلا ببینم مرتبم. زنگ به رخساره نداشتم:/ یه کوچولو رژ زدم .یادمه قهوه ایه تیره هم بود.بعد رفتیم جلو در بین علی و دوستم یه سلام رد وبدل شدو رفتم تو ماشین کنارش نشستم حالا خجااااااااالت پشت خجالت اصلا زبونم نمیچرخید حرف بزنم نگاش نمیکردم سرم پایین بود و استیکرای پشت گوشیمو از استرس میکندم و شدیدا هم سردم بود کاملا لرزش پاهامو حس میکردم از قبل ترش که راجب خودمون حرف زده بودیم علی گفته بود چشمام خوشمله ها بعدا نشونت میدم اون روز گفت نمیخوای ببینی چشمام چه رنگیه و عینکشو برداشت و گفت نیگام کن و من در یک صدم ثانیه نگا کردم و گفتم دیدمدروغ چرا خوب ندیدم ولی متوجه مژه های بلندش شدم .بعد که علی برام حرف میزد کاملا جدی از خودش اینده خواسته هاش و... من یواش یواش بهش توجه میکردم که دیدم با کت وشلوار اومده بچم. اینقدر که مهم بود براش یعنیولی دیگه وقتی خودش فهمید یواش یواش از ترش فشارم داره میفته گفت بهتره که بری میدونم سختته. برام یه رژ قرمز جیییغ خریده بود. یه کاکائوی گنده ی خارجی و خوشمزه که مال خودش بود اما چون من کاکائو دوست داشتم دلش نیومده بود بخوردش و واسه من کنار گذاشته بود. و دو بسته گنده ی پاستیل حروف. که شدن اولین چیزایی که من از عشقم گرفتم و بعدشم که پیاده شدم و رفتم پیش دوستم. از استرس دستام میلرزید اینام که پرو کیفمو گرفتن و مجبور شدم اندکی پاستیل بدم خوراکشون تا دست از سرم بردارن. یکم نشستم حالم که سرجاش اومد راهی خونه شدیم.
_ همه اینا تو 20 دقیقه اتفاق افتادو خیلی خیلی هول هولکی اما عشقولی
_ وقتی اومدم خونه و اتفاقی دستمو اوردم نزدیک دماغم .دستم بوی عطرشو میداد و کلی ذوق مرگم کرد که دستمو تا شبش نشستم


بعدها اون روز شد بهترین روزمون. خدارو هزار مرتیه شکر میکنم برای الانمون که دارمت همچنان.اجازه ندادم مریضی تو رو از من بگیره و کسی بخواد بین ما فاصله بندازه. خداروشکر که الان دیگه از اون همه ترس واسترسم کم شده واگه بیرون نمیریم و نمیخوایم اون لحظه ها تکرار بشه دیگه دلیلش ترس نیست. بلکه تضمین ایندس. خداروشکر که خونوادم قبولت دارم و تو بهترینی واسشون عزیزم تک تک لحظه هات باتو بودنو با دنیا عوض نمیکنم. عاشقتمsamiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiin

برچسب‌ها:
|شنبه 15 اسفند 1394| 11:27 ق.ظ|lili نظرات()|

数字。1 のデコメ絵文字数字。1 のデコメ絵文字اسفندِ 94. علی رفت. فکرمیکنم از وقتی که از اینجا رفته بودن این طولانی ترین مسافرتش به این جا بود و بالاخره اینم تموم شد و رفت اما چه رفتی با عصبانیت از من . حقم داشت...روزای خوبمون تموم شد،دیدارهای هر روزمون،قهرهایی که موقع دیدار به آشتی تبدیل میشد همه و همه تموم شد...دلم گرفته به قول علی کاش پیش هم بودیم اگه پیش هم بودیم مطمئنا قهرامون طولانی نمیشد.دلتنگی عذابمون نمیداد. لعنت به فاصله ی کوفتی که اینقدر زجر اوره اینقدر ادمو به تنگ میاره. لعنت


علی جان قربونت برم الان که دارم خاطراتمونو ثبت میکنم تو توی راهی و لحظه به لحظه داری ازم دورتر ودورتر و دورتر میشی... منو ببخش بخاطر اینکه ناراحتی امروزو پیش اوردم میدونم نباید مینوشتمو و مرورش میکردم اما دلم آروم نشد خواستم حداقل با نوشتن آروم شم .بگم ببخشید که من ندیدمت و اونجوری رفتم به جون خودت من از اون به بعد متوجهت نشدم حتی بهت زنگ زدم اما جواب ندادی. حق داری ازم دلخور باشی میدونم اما ببخش منو... علی اگه تو با من قهر باشی من از اینی که هستم تنهاتر میشم ها

دلم برات تنگ میشه نمیدونم کی دوباره قراره همو ببینیم و تو بیای و روزای خوبمون تکرار بشه. عید؟ مرجله دوم انتخابات؟ تابستون؟ نمیدونم . چقدر بده این بی اطلاعی این تنهایی این غصه این بی تو موندن...

نمیدونم رسیدی یا نه. یه دور صلوات نذر سالم رسیدنتون کردم برات.هنوز خبری ازت ندارم نمیدونم بزارم به حساب نرسیدن یا قهر بودن


میخوام بدونی علی من تورو دوست دارم .تحت هیچ شرایطی نمیتونم ازت دل بکنم و برم . تحت هیچ شرایطی نمیتونم به غیرتو به کسی فکر کنم به غیرتو دلمو بهش بدم. اون که دوسم داره تویی. اون که همیشه نازمو میکشه و به فکرمه تویی.اون که حواسش بهم جمعه تویی . من تورو با دنیا عوض نمیکنم . یه تار موی تورو نمیدم به کل دنیا. ببخش اگه گاهی اذیتت میکنم ناراحتت میکنم و باعث عصبانیت میشم. تورو به مهربونیت ببخش علی





تو کاربر منی  (کاربرریانه)



(タイトルなし) のデコメ絵文字بله. دیگه چی؟


هیچی دیگه تو کاربر منی.یه وقت فکر نکنی نسبت دیگه ای باهات دارما



(タイトルなし) のデコメ絵文字فقط؟



عشق منم هستی




(タイトルなし) のデコメ絵文字 

برچسب‌ها:
|سه شنبه 11 اسفند 1394| 06:05 ب.ظ|lili نظرات()|

یه هفته ی خوب ، هفته ای که از اولش تا چهارشنبش هر روز به بهانه های مختلف عشقتو ببینی و هر روزش خوشحالت کنه با چیزای مختلف از ساعت محبوب

 گرفته تا لاک و شکلات و.... و هر روز به یه بهونه ای بیاد باهات حرف بزنه و بخندیمو و ضایع باشیم مثل بووووووق از صدا کردن اسمش به فامیلی و خنده گرفتنم تا با قهر رفتنم و با اشتی برگشتنم . از چشم غره رفتن بهش تا زبون دراوردنش تو جمع به من و  خاکیش کردن وقتی پاهاش نزدیک پاهام بود. هفته ای که با وجود خستگی های زیاد مخصوصا واس علی،شیرین بود. دوست داشتم این هفته روsamiiiiiiiiiiiiiiiiiiin

                                                                                                                                                                    

جز امروز . 6 اسفند 94  داییم رفت دایی عزیزه من که هیچ کدوم از دایی هام نمیتونن جاشو پر کنن و برای من حتی از بابامم مهربون تر و دلسوزتر بود. خاله نداشتم اما جای خاله رو پر میکرد . جمعه هایی که جور مارو میکشید و از رفتن با دوستاش میزد. شبایی که احوال پرسمون بودو..... همه تموم شدن اشکم بند نمیاد چون دلم براش تنگ میشه چون خوب بود چون وقتی مادربزرگم میگه ته تغاریه مامان رفت دلم اتیش میگیره. چون تاحالا اشک اقاجونمو ندیده بودم....چه روز بدی بود امروز . وقتی باهام خدافظی کرد گفت وقتی برگردم تو خانومی شده واس خودت و داداشت جوونی مواظب خودتون باشین. دوتا شیشه بهمون داد یکی من یکی نوید. شکلش قلبه و توش کاکائو وقتی نگاش میکنم اشکم سرازیر میشه  الهی هرجای دنیا که هستی سالم و سلامت باشی و غربت اذیتت نکنه.دلم برات تنگ میشهsamiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiin

برچسب‌ها:
|پنجشنبه 6 اسفند 1394| 07:27 ب.ظ|lili نظرات()|

  سلام به روی ماهت خدا...

من همیشه وقتی میخوام پست بزارم اول نوشتم یه چه خوشمل میزارم . این پستم و خاطرم اونقدر خاصه که قلبش گندهِ گنده س,

 اسفند ماه دیدارای عاشقانه وخاص



روزی که من اخمو باشم بخاطر حرفای شب قبلشو تو منو وادار به خنده کنی. اسفندهِ دوست داشتنی عزیز بازم یه روز خوب برای منو علی رقم زدی .یه روز کنار هم

نشستن توو فاصله یه قدمی . حس کردن عطرش،مستِ وجودش و پا زدن جلو پاش


زیرچشمی نگاه کردنا و اروم حرف زدنا و موذب بودنا همه و همه عشق بود. دست بودسیدنا محکم گرفتناو... همش عشقه

عشقه که من ساعتی رو که دنبالش بودم وعاشقش بودمو واس بگیری و رسما ذوق مرگ شم از اینکه به فکرم بودی دوست داشتی

 خوشحالم کنی و خوشحالیم 
برات مهم بوده و من کیلو کیلو قند تو دلم آب بشه از وجودت، از حواس جمعت،از قربون صدقه رفتنات،از مهندس بودنت،از سلامتیت

 و.... خدابا هزارن مرتبه شکرت

واسه حال خوب الانمون واسه شادی های کوچیکی که تو دلمون میکاری و مهربونیتو نشونمون میدی معبودهِ من بیا و دست

 بکش تو کارمون و گره ازمشکلاتمون باز کنه و به قول علی این مرحله از زندگی که سخت میگذره رو تمومش کن و طعم خوشبختی و وصال رو همراه با زندگی آروم وآبرومندانه نه تنها به من بلکه به تمام بنده هات عطا کن.







برچسب‌ها:
|شنبه 1 اسفند 1394| 07:12 ب.ظ|lili نظرات()|

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۵]
برام خواستگار اومده

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۵]
واقعا؟

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۶]
اوهوم

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۶]
چ خوب

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۶]
کی هست

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۶]
نمیدونم دقیقا

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۶]
خونواده راضین

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۷]
میگن موقعیتش خوبه ازدواج کن

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۷]
نظر خودت چیه

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۷]
منم....

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۷]
کیه چکاره اس؟

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۷]
نمیدونم

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۸]
پس چی

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۹]
چی؟

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۹]
راست میگی؟

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۱:۵۹]
یا اذیتم میکنی

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۰]
خودت چی فکر میکنی

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۰]
گریه نداره که

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۰]
هر اومدنی یه رفتنی داره

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۱]
ینی چی لیلا

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۱]
حرف بزن

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۱]
منم برم پی زندگیم

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۱]
پس من چی

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۲]
تو اگه منو میخواستی تا الان اومده بودی دیگه

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۲]
چیه؟

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۳]
دارم گریه میکنم لعنتی

Ali, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۳]
اذیت میکنی؟

leyla, [۱۱.۰۲.۱۶ ۱۲:۰۳]
خخخخخخخخخخخخ

تا توباشی دیگه منو اذیت نکنی پسره پروء کصافتِ دوست داشتنی

برچسب‌ها:
|چهارشنبه 28 بهمن 1394| 09:53 ب.ظ|lili نظرات()|

 یه شوهر دارم... هروقت رفتم پیشش کولم یه عالمه سنگین شده

یه مهربونی دارم اونقدر دوسم داره که حواسش بهم هست که کجا میشینم .برام صندلی رو جلو میکشه میاد پشت سرم

 وایمیسه و  راهنماییم میکنه اونقدری تحصیل کرده و کاربلده که نباشه همه کارا لنگه همش صداش میزنن و ازش کمک میخوان.


یه عزیزی دارم وقتی که چند ساعت رو صندلی نشستم اصلا احساس خستگی نمیکنم هر لحظه چشمم دنبالشه و وقتی نگام میکنه دلم قنج میره براش و کلییییی انرژی میگیره و تو دلم قربون صدش میرم

یه دیوونه دارم پشت سرم وایمیسه میگه این شماره رو اینجا بنویس و من از حضورش در کنار اونقدر خوشحال و ذوق زده و خجالتی میشم که هول میشم و حواسم پرت میشه و شماره رو جا به جا مینویسم

یه علی دارم که وقتی بهش میگم من از این دستبند مهره ایا میخوان از همین معمولیا میره بهترینشو واسم میخره که خوشحالم کنه. میدونه کاکائو دوست دارم اما برام ضرر داره ولی ویفر کاکائوییی میخره که کمتر کاکائو بخورم لاک مات میخره برام و میگه

 دوست دارم اینجوری لاک بزنی و من غرق در ذوق مرگی میشم  وقتی میدونم یکی مثل خودم هست که پایه لاک بازیای خودمه

 وانواع اقسام لاک ها و مدلارو میشناسه

یه خدا دارم که خیلی خیلی مهربونه. دوسمون داره حواسش بهمون هست و دوسش داریم.و زیرسایه ی لطفش امروز و یه روز خوب ثبت کردیم. و تو این روزا با

 این که مشکلات داریم اما بازم شکرش میکنیم و ازش طلب آرامش سلامتی زرق و روزی حلال  حل شدن مشکلات وصال و.... انشاالله. خدای مهربونم شکرت. 

مواظب منو علیم باش.شکلــک هــآی ثمیــــــن





برچسب‌ها:
|چهارشنبه 28 بهمن 1394| 08:19 ب.ظ|lili نظرات()|

miss-A

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ